السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

312

تفسير الميزان ( فارسي )

ملكه اى راسخه مىگردد ، و يك صورت نفسانى جديد مىشود ، كه ممكن است نفس حيوانى بخاطر اختلاف اين ملكات متنوع شود ، و حيوانى خاص ، و داراى صورت نوعيه اى خاص بشود ، مثلا در يكى به صورت مكر ، و در نوعى ديگر كينه توزى ، و در نوعى ديگر شهوت ، و در چهارمى وفاء ، و در پنجمى درندگى ، و امثال آن جلوه كند . و اما ما دام كه اين احوال علمى حاصل از افعال ، در اثر تكرار به صورت ملكه در نيامده باشد ، نفس حيوان به همان سادگى قبليش باقى است ، و مانند نبات است ، كه اگر از حركت جوهرى باز بايستد ، هم چنان نبات باقى خواهد ماند ، و آن استعداد حيوان شدنش از قوه بفعليت درنمىآيد . و اگر نفس برزخى از جهت احوال حاصله از افعالش ، در همان حال اول ، و فعل اول ، و با نقشبندى صورت اول ، تكامل مىيافت ، قطعا علاقه اش با بدن هم در همان ابتداى وجودش قطع ميشد ، و اگر مىبينيم قطع نمىشود ، بخاطر همين است كه آن صورت در اثر تكرار ملكه نشده ، و در نفس رسوخ نكرده ، بايد با تكرار افعالى ادراكى ماديش ، بتدريج و خورده خورده صورتى نوعى در نفس رسوخ كند ، و حيوانى خاص بشود ، - البته در صورتى كه عمر طبيعى ، و يا مقدار قابل ملاحظه اى از آن را داشته باشد - و اما اگر بين او و بين عمر طبيعيش ، و يا آن مقدار قابل ملاحظه از عمر طبيعيش ، چيزى از قبيل مرگ فاصله شود ، حيوان به همان سادگى ، و بى نقشى حيوانيتش باقى ميماند ، و صورت نوعيه اى به خود نگرفته ، مىميرد . و حيوان وقتى در صراط انسانيت قرار بگيرد ، وجودى است كه علاوه بر ادراك خودش ، تعقل كلى هم نسبت بذات خود دارد ، آن هم تعقل مجرد از ماده ، و لوازم آن ، يعنى اندازه ها ، و ابعاد ، و رنگها ، و امثال آن ، در اين صورت با حركت جوهرى از فعليت مثالى كه نسبت بمثاليت فعليت است ، ولى نسبت بفعل قوه ، استعداد است ، بتدريج بسوى تجرد عقلى قدم مىگذارد ، تا وقتى كه صورت انسانى در باره اش تحقق يابد ، اينجاست كه ديگر محال است اين فعليت برگردد بقوه ، كه همان تجرد مثالى بود ، همانطور كه گفتيم فعليت حيوانيت محال است برگردد ، و قوه شود . تازه اين صورت انسانيت هم ، افعال و بدنبال آن احوالى دارد ، كه با تكرار و تراكم آن احوال ، بتدريج صورت خاصى جديد پيدا مىشود ، كه خود باعث مىگردد يك نوع انسان ، بانواعى از انسان تنوع پيدا كند ، يعنى همان تنوعى كه در حيوان گفتيم . حال كه اين معنا روشن گرديد فهميدى كه اگر فرض كنيم انسانى بعد از مردنش به دنيا برگردد ، و نفسش دوباره متعلق بماده شود ، آن هم همان ماده اى كه قبلا متعلق بان بود ، اين باعث نميشود كه تجرد نفسش باطل گردد ، چون نفس اين فرد انسان ، قبل از مردنش تجرد يافته بود ، بعد از مردنش هم تجرد يافت ، و بعد از برگشتن به بدن ، باز همان تجرد را دارد .